زندگی شاید همین باشد...
١٠ سال پیش با خودم فکر می کردم من هرگز از شهربازی و بازیهاش سیر نمی شم، هرگز حسم نسبت بهش تغییر نمی کنه... این یکی-دو سال اخیر که چند باری رفتم شهربازی دیگه هیچی برام مثل قبلش نبود، نه هیجان سابق رو برام داشت نه جادوی چرخش و گردشی در کار بود... تو عید که یه روز با دوستامون رفتیم شهربازی بالاخره با خودم به این نتیجه رسیدم که عشقم به شهربازی ها منقضی شده! هنوز هم می تونم توشون از یکی-دو تا بازی لذت ببرم اما هیچ کشش قدیم رو نسبت بهشون ندارم... خیلی وقتا خیلی چیزا اونطور که باید پیش نمی رن... خیلی حسها عوض می شن، به خوبی و بدیشون کار ندارم که بعضی حسها بهتر که عوض شن و بعضی ها عوض شدنشون حسرت میاره... بحثم خیلی هم سر دلایلش نیست که بعضی وقتا به خاطر فراهم نبودن شرایط محیطیه (از نبودن آدمای پایه بگیر تا خیلی چیزای دیگه) و بعضی وقتا به خاطر شرایط درونیِ خودِ آدم و بعضی وقتا حتی دلیل خاصی هم نداره! فقط حرفم اینه که این یه واقعیته! هست و کتمان ناپذیره! اقلا من تصمیم دارم دیگه سعی نکنم وجودش رو منکر بشم! اینجوری راحتترم... همه ی اینا رو گفتم که چی بشه؟ که بگم سال ٨١ که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و کم کم که جا افتادم هیچ پایانی برای نوشتنم متصور نبودم! اما حالا دارم می بینم که ماهها می گذره و من انگیزه ای برای ثبت حرفام ندارم! کاری به دلیلش هم ندارم دیگه، اینکه قبولی تو دانشگاه و تعویض شهر محل زندگیم و در نتیجه تغییر شرایط زندگیم بود یا مریضی بابای نازنینم و اتفاقات بعدش یا اتفاقی که باعث شد مجبور شم وبلاگ قدیمی عزیزم رو ترک کنم یا تغییر سبک وبلاگستان و رو آوردن همه و خودم به روزمره نویسی یا هر چیز دیگه... تو واقعیت ماجرا تغییر اتفاق نمی افته! واقعیت اینه که من دیگه وبلاگ نویسی رو عاشقانه دوست ندارم... خیلی با این حس جنگیدم اما حالا می خوام رهاش کنم... اگه یه روزی حسش برگشت فبها ولی اگه نه... این معنیش خداحافظی نیست که از نظرم معنی نداره که شاید همین امشب موتور من دوباره روشن شد و هر روز هر روز نوشتم... معنیش توضیح برای خواننده هام هم نیست کاملا که دیگه تعداد زیادی ازشون نمونده و اونایی هم که موندن لابد به این هردمبیلی من عادت کردن (چون یکی-دو سالی هست دچارش شدم شایدم بیشتر، خلاصه حرف امروز و دیروز نیست) و حسهای مشترکی بینمون هست و درک می کنن... نوشتم چون نیاز داشتم بنویسم، چون حسی بود که دلم می خواست بیان بشه، چون عاشق روزایی هستم که تو وبلاگم به جای روزمرگیهام از حسهام می نوشتم! نمی دونم به خودم این پست رو مدیون بودم یا به جادویی که ٩-٨ سال از مهمترین سالهای زندگی ٢۵ ساله م رو تا حالا باهاش گذروندم و شاید سالهای سال دیگه هم همچنان همراهم باشه، فقط نوشتم که نوشته باشم! همین:) از جمعه دوست جونم و همسرش از شهرمون اومده بودن خونه ی ما و مهمونمون بودن. بسیاااااااااااار بهمون خوش گذشت... حسابی این چند روزه سرم گرم دوست بازی و اینا بود... صبح کله ی سحر آقای همسر دوست جون می رفت شهر دانشجوئیش که نزدیک تهرانه دنبال کارای پایان نامه ش و شب بر می گشت. من و آقای همسر و دوست جون هم صبحونه رو که می خوردیم، آقای همسر می رفت دنبال کاراش و ما دو تا راه میفتادیم تو خیابونا:))))))))) دوست جونم کلی خریدایی که لازم داشت انجام داد و کلی هم گفتیم و خندیدیم و درددل کردیم و یاد خاطرات دوره ی مدرسه مون رو زنده کردیم. فقط اینکه از صبح خونه نبودم با دوستم باعث می شد به غذا پختن زیاد نرسم و هی غذا سمبلینگ کنم شبا:)))))))))) این دوستم رو زیاد درباره ش نوشتم ها! قدیمیترین دوست صمیمیمه که 13-12 ساله با هم دوستیم یعنی از دوره ی راهنمایی. همون دوستمه که تابستون ، قبل از ماه رمضون جشن عقدشون بود. خلاصه اینجوری بید! امروز ظهر هم که مهمونامون رفتن اول یه خرده خونه زندگی رو مرتب کردم و جاروبرقی و اینا. بعد هم با آقای همسر 3-2 ساعتی خوابیدیم که یه خرده خوابهای نکرده رو جبران کنیم:)))))))))) نگفته بودم که از اول هفته ی پیش مجددا می رم باشگاه ایروبیک عزیزم. این هفته که نرفتم دیگه از فردا چند روز پشت هم می رم که جبران بشه:) همینا دیگه! زندگی هم در امن و امانه:) بعداترها نوشت!: نمی دونم چرا این قالب جدید لینکای گودریم رو نشون نمی ده. اگه درست نشه مجبورم باز قالب بعوضم:( خب دارم تلاش می کنم که احیا کنم وبلاگ نویسیم رو، از سه ماه یه بار نوشتن فعلا تونستم فاصله رو یکی-دو هفته ایش کنم باز شکر:) دوست دارم باز روزمره هام رو بنویسم... شاید بتونم:) خدا می دونه چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر از خوندن تک تک کامنتهاتون دلم گرم شد... هر چند لالمونی وبلاگیم هنوز کامل برطرف نشده و هر کار کردم نتونستم کامنتها رو جواب بدم یا بیام براتون کامنت بذارم (میام و می خونم و کامنتدونیها رو باز می کنم و یهو بووووووووم انرژیم محو می شه!)... دیشب یهو خبر وحشتناک رو خوندم... باورم نشد! باورم نشد! وای خدایا لال شدم! یخ زدم! سست شدم! اما هیچکدوم اینا واقعیت رو عوض نکرد! خبر واقعی بود انگار... دخملی نازنینم من چی بگم؟ چی بگم... دردت رو می فهمم، می دونی که چه تلخ می فهمم... اما... چی بگم که اندازه ی سر سوزنی مرهم باشه؟ می دونم که این روزا برات تلخ می گذره... تو وهم می گذره... انگار از همه ی دنیا جدا افتادی... انگار دور و برت هوا نیست که جریان داره، یه اقیانوس سیاهه، یه باتلاقه... باید این روزا رو گذروند... ذره ذره... بعد کم کم اون سیاهی غلیظ می ره اما اون حفره، اون جای خالی... چقدر خوشحالم که این روزا اینجا رو نمی خونی... کاش آروم بشی... کاش تاب بیاری... قرار بود یه روزی با هم قرار بذاریم که هی جور نشد... حالا شاید فردا اولین دیدارمون باشه... چه دیداری!:(((((((((( بگم با خوندن خبر دیشب یاد بابام افتادم؟! نمی گم! چون یادش نیفتادم! چون یادش از ذهنم خارج نیست... چون روزی نیست که بارها و بارها یادش تو ذهنم رژه نره... چون بعد از 22 ماه هنوز شبی نیست که وقتی پلکام رو می بندم پشت چشمام تصویرش نقش نبنده... چون هنوز روزهای بغض دار هفته م تعدادشون به روزهای بدون بغض می چربه... خدایا، کاش بعضی وقتا حکمتهات این همه سنگین نبودن... سلام:) وقتی ننوشتن طولانی می شه، با خودت فکر می کنی حالا دیگه حتما خبر خاصی باید باشه که استارت جدید بشه، خبر خاصی نمی شه، ننوشتن طولانی و طولانی تر می شه، چشم به هم می زنی و عادتِ همیشگیِ نوشتنت تبدیل می شه به عادتِ همیشگیِ ننوشتن... بهونه ای ندارم برای نوشتن جز این حسی که اومد و من رو از درون در آغوش کشید، جز اینکه احساس کردم دوست دارم باز بنویسم... بنویسم و خودم رو محدود نکنم به عادات مراوده ی وبلاگی، به سر زدن یا نزدنها، کامنت بذارم یا نذارم ها، خوندن یا نخوندن ها، زود نوشتن و دیر نوشتن ها... دلم خواست این حس رو آزاد بذارم تا هر وقت خواست بجوشه، محدودش نکنم، بند نشم برای دستها و پاهاش... خوبم، خوب یعنی مثل همیشه، زندگی می گذره و جریانش گاه شادم می کنه و گاه غمگین... و حالا بذار صادق باشم و بگم بیشتر وقتا غمگین! اما مهم نیست، مهم منم و عزیزترین همسفر زندگیم و خدایی که همین نزدیکیها هوامون رو داره، حتی اگه من خسته بشم اون خسته نمی شه، من کم میارم و اون هرگز کم نمیاره، من می رم که ناامید بشم و اون یه بارقه از اون نورهای همیشگیش می فرسته برام که شرمنده بشم از حتی فکر کردن به "ناامیدی"... گفتم مشکلات حل شدن؟! نه نشدن! نیومدم که بگم حل شدن... هستن با همون شدت. نمی گم آزارشون کمتر شده یا من قویتر شدم، اما تلاشم اینه که قلبم رو روز به روز محکمتر کنم، تلاشم اینه که غرق نشم، تلاشم اینه که چشم از رحمت دوست برندارم... خدایا ناامیدم نکن:) پ.ن١: یکی-دو روزی بود دلم غنج می زد برای نوشتن. امشب یکی از اون بارقه های پر تلالو که گفتم، که این بار به شکل به هوش اومدن یه دوست نازنین بیمار بود، تلنگری شد برای غنیمت شمردنِ دم... که یادم بیاره:خدا هست، خدا هست، خدا هست هنوز... پ.ن2: از دوستای گلم که تو این مدت یادم بودن، کامنت گذاشتن یا نذاشتن و فقط لحظه ای به یادم افتادن ممنونم... ممنونِ ممنون:) پ.ن3: فاکتور بگیرم از همه ی "آنچه گذشت" دیگه، هان؟ خبر خاصی هم نبود! روزمرگی های همیشه:) سلام:) باز غیب شدم، بی خبر گذاشتم رفتم، بی انصافی کردم، و می دونم! چند بار این صفحه رو باز کرده باشم که بنویسم و نتونسته باشم خوبه؟ الان هم فقط از روی شرمندگی دارم می نویسم. دیگه نمی دونم با این حس وبلاگ نویسی که هی خودشو قایم می کنه چه کنم. شاید زیادی روزام بی خبر و بی اتفاق می گذره... شاید زیادی دلگیرم از تکرار و تکرار و نوشتن از تکرار... شاید منتظر یه تحولم که تو همه ی ارکان زندگیم تاثیر بذاره... اومدم بگم که خوبم و هستم و زنده م و دوستتون دارم و برم. ممنون که تحمل می کنین نیومدنا و دیر اومدنا و کامنت نذاشتنا و کامنت جواب ندادنامو... بگم که هستم، خیلی هستم، اما در سکوت... پ.ن١: اواخر شهریور با مامان اینها رفتیم مشهد، سفر عالی ای بود بعد از اون رمضان دلچسب. پ.ن٢: گفته بودم خواهریم اومده تهران و ارشد می خونه؟ گمونم گفته بودم... پ.ن٣: دلم می خواد مثل استخاره، می شد قرآن باز کرد و به جای خیری و شری پرسیدن از خدا، حکمت ازش پرسید... کاش می شد... حس وبلاگ نویسی در وجودمان حلول ناگهانی یافته ما هم آن را مغتنم شمرده و بی حرف پیش می نویسیم! باب توضیحات بماند برای حرفِ پس! ١- سلام! ٢- ماه رمضون به سرعت برق و باد می گذره! دلم می خواد متوقفش کنم، محکم بغلش کنم و نذارم از دستم لیز بخوره و بره و تموم بشه اما خب کاری که ازم بر نمیاد! پس به رفتنش تن می دم:( ٣- دروغ نگم با همه ی عشق و لحظه شماریم برای این ماه عزیز اما کم آوردم از بُعد جسمانی! هر دومون خیلی ضعیف شدیم و اندکی بی جون و مریض! از اون بدتر ساعت خوابمه که دیگه داره روانیم می کنه بس که به هم ریخته! مدتهاست درست و حسابی صبح رو ندیدم و روزم از ظهر شروع می شه! روزای محدودی هم که مجبورم به خاطر کاری مثلا صبح زودتر بیدار شم تا خود عصر همه ش دلم می خواد یه گوشه پخش شم و لالا! همه ش هم که در حال سحری و افطاری پزوندنم! مثل وقتای دیگه نیست که از هفت روز هفته هر چقدرش رو عشقم کشید بپیچونم و غذای حاضری ردیف کنیم! جون ورزش کردن هم که نمی مونه، حتی درازنشست هم تعطیل:( سحرها هم مجبورم برنج بخورم که در طول روز کم نیارم اینه که احساس چاقی مفرط می کنم! فک کن اوضاع چطوریه که آقای همسر که اگه تو غذایی گوشت ( از قرمز و سفید) موجود نباشه اون رو اصلا غذا نمی دونه و سوپ و امثالهم هم که حرفش رو نزن و غذای گیاهی هم که پیف پیف، برگشته می گه بعد از ماه رمضون یه مدت رژیم بگیریم فقط میوه و غذاهای گیاهی بخوریم:))))) خلاصه که بدن جان حسابی کم آورده اما عوضش روح جان داره حالش رو می بره اساسی به خصوص شبای قدر و به خصوصتر شب بیست و سوم که دیگه طاقت تحمل کالبد رو نداشت و دلش می خواست از خوشی، از عشق، از رفاقت با پروردگارش بدن رو ول کنه و پرواااااااااااااااااااز کنه! ۴- گفتم شبای قدر! بماند که چه گذشت بین من و خدای من و بماند که چه حسهای خوبی بهم تزریق شد. فقط همینقدر بگم که از لحظه ی تموم شدنش دارم به خدا التماس می کنم جادو رو باطل نکنه! نذاره باز ازش دور شم، نذاره باز ازش طلبکار شم! نذاره همه چی یادم بره! التماسش می کنم که بذاره براش بندگی کنم، که بنده ش باشم، که یادم نره اون خداست با همه ی اون هزار تا اسم جوشن کبیر که کمن برای توصیف گوشه ای از خداییش، که اون خداست با حکمتهاش و من بنده م با ضعفهام، که اون خداست با صبرش و من بنده م با بی طاقتیها و خواسته های کوچیک و بزرگم، که اون خداست و دور رو می بینه و من بنده م و جلوتر از نوک بینیم نمی تونم ببینم، که اون خداست و هزار هزار صفت و من بنده م که فقط چشم به جود و کَرَمش دارم و بس... هر چند که مشکلات سر جای خودشون باقین و شدیدتر و بیشتر آزارمون می دن و مگه می شه بهشون فکر نکرد و غصه شون رو نخورد و التماس نکرد که برطرف شن؟ اما دلم می خواد هیچ وقت دیگه فراموش نکنم که حق ندارم از خدام طلبکار باشم، مثل چند شب قبل از همون شبای قدر که از یادآوری حرفام و رفتارم عرق شرم رو پیشونیم می شینه... هرچند از اونجایی که ظرفیتی دارم بس اندک! دور نمی بینم روزگار دوباره طغیانگریم رو:( ۵- واسه پستی که نیمه ی شعبان گذاشته بودم یکی کامنت داده بود که مضمومنش این بود، آدمای تحصیلکرده دیگه نباید به این چیزا که خرافاته!!!!!!!!! اعتقاد داشته باشن! اون موقع خواستم جواب بدم و ندادم اما این روزا یاد اون حرف زیاد افتادم، این روزا که از بنده بودنم بیشتر لذت می برم، این روزا که حس می کنم کاش وقت می ذاشتم و بیشتر مطالعه ی علمی مذهبی می کردم تا بیشتر از کارهایی که از سر عادت انجام می دم لذت ببرم، این روزا که شبای قدرش چادر سر کردم و کیف کردم که هزار تا چشم بی حیا دیگه نمی تونن آزادانه به همه جام زل بزنن(هر چند که متاسفانه در خودم هنوز توان قبول تبعات چادر سر کردن رو نمی بینم:( ولی سعی می کنم بیشتر رعایت کنم)، این روزا که می بینم از بندگی کردن و قرآن خوندن و دعا خوندن و اشک ریختن برای امامام لذتی می برم که قابل وصف نیست و چنان سبک می شم از دنیا و چنان از حسهای ناب پر می شم که به عرش می رسم، این روزا که تک تک دستورات دینیم برام رنگ و بوی دیگه ای دارن، این روزا که می بینم بندگی کردن من برای خدا خیری نداره که یکسره خیره واسه خودم که تحمل مشکلات و سختیها رو برام آسونتر می کنه که ناملایمتیها رو تو نظرم کمرنگتر می کنه، این روزا دلم خیلی می سوزه واسه خودمون که وقت نمی ذاریم و فکر نمی کنیم و همه چیز رو با یه چوب می رونیم... ۶- هر چقدر نیمه ی اول ماه مبارک کند و کشدار گذشت، از نیمه به اینور انگار افتاده رو دور تند و می گذره و می گذره و هیچی از گذشتنش نمی فهمم... همین روزاست که به ته برسه و باز منم و دعاهای نخونده و فرصتهایی که ازشون بهره نبردم:( ٧- دو بار مهمون افطاری داشتیم امسال، یه سری عموم و خونواده ش و عروس و داماد و نوه که کلا ١١ نفر شدیم. یه سری هم دخترخاله ی آقای همسر و خونواده ش و البته مامان آقای همسر، البته مامان آقای همسر هم یکی-دو باری تنها اومدن. خودمون هم که فقط خونه ی عمو اینها رفتیم که کل فامیل دعوت بودن و البته خونه ی مامان بزرگ آقای همسر و البته چندین بار هم خونه ی مامان آقای همسر. یکی-دو جای دیگه هم دعوت شدیم که برنامه مون جور نشد و نرفتیم، یکیش که شب سالگرد عروسیمون بود که واسه اولین بار افتاد تو ماه مبارک و عوضش دو تایی رفتیم سفره خونه ی سنتی و قبلش هم فیلم عروسیمون رو دیدیم و کلی یاد خاطرات کردیم و گپیدیم و آخر شب هم بعد از سه سال لباس عروسیم رو پوشیدم و از اینکه اندازه مه بسی ذوقیدم:دی ٨- کلی فکر تو سرمونه، کلی برنامه، نمی دونم چقدر عملی باشن، نمی دونم چقدر خدا باهامون همراهی کنه، نمی دونم چقدر به صلاحمون باشن، فقط می دونم که باید تلاشمون رو برای رهایی از این وضعیت انجام بدیم، فقط امیدوارم بدترش نکنیم:( فعلا که همه ش در مرحله ی حرفه... ٩- امشب هم افطار می ریم خونه ی مامان آقای همسر که مهمون داره و الان هی آقای همسر میاد و میره و می گه دیر می شه ها! ١٠- راستش تو نت هستم، خیلی هم زیاد، بیشتر تو سایتمون می پلکم، وبلاگ هم می خونم البته... ١١- درباره ی کامنتهاتون... خیلی حرف دارم، درسته که حرفی نمی زنم و سکوت بدجوری تو وجودم خیمه زده همونطوری که همیشه وبلاگهاتون رو می خونم و صفحه ی کامنتدونی رو باز می کنم اما یهو لال می شم و نه زبونم به تبریک می چرخه و نه تسلیت و نه ابراز وجود حتی! اما تک تک کامنتهاتون برام ارزشمندن، خیلی ارزشمند، از اینکه فراموش نشدم و از اینکه اینجا چند تا "رفیق" دارم که خیلیاشون هم لابد مثل خودم خاموشن خیلی کیفور می شم... میام مفصل درباره شون می حرفم. الان دیرمه:( ١٢-چند روز پیش به دلایلی مجبور شدم تک تک پستهای آرشیو ٨ساله ی وب قبلیم رو خصوصی کنم، با اینکه خیلی عجله یی بود و زیاد نرسیدم پستهام رو بخونم اما همون نظر اجمالی روشون حسابی بردم تو خاطرات فراموش شده و حسهای از یاد رفته، بعد به خودم گفتم حیفه که اینهمه وقت روزانه ننوشتی و کلی خودِ آینده ت رو از خاطرات فراموش شدنی این روزا و کلی از اولینها محروم کردی! الان هم هر چند که تازه نطقم وا شده اما باید بدوام برم حموم و حاضر شدن و مهمونی! باشد که باز نطقم باز بشه. پ.ن: نسیم جون خودمم دلم لک زده واسه اون ساره! خدایا بعضی وقتا دیگه بدجوری کم میارمت. وقتی به هر دری می زنیم بسته ست، وقتی صداهامون انگار به هیچ جای عرش کبریایی تو نمی رسه، وقتی عین خیالت نیست که چه جوری بهت نیاز داریم، وقتی به اونایی که خیلی کمتر بهت نیاز دارن و خیلی کمتر ازت خواسته دارن چپ و راست حال می دی و عشقت نمی کشه یه گوشه ی چشمی به ما بندازی، لجم می گیره! از خودم می پرسم کجا تو گذشته م گناه بزرگی مرتکب شدم، کجا حق بنده ای رو پامال کردم، کجا چنان ظالم بودم که چنین جوابمو می دی! بگم حکمته؟! چشم! هر چی تو بگی! پس حداقل دو تا کلمه بگو حکمتش چیه؟! حکمتش چیه که روزای شیرین زندگیمون، روزای اوج جوونیمون رو داره قربانی می کنه؟! حکمتش چیه که واسه فردامون فوج فوج حسرت داره می سازه؟! خسته م خدا! چند بار تا حالا این عبارت "خسته م" رو ازم شنیدی؟! خسته نشدی از شنیدنش؟! الهی، گاهی، نگاهی! همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه رسد زیان تو را که من هم برسم به آرزویی... آقا بیا و دل رو از قفس تنگ سینه آزاد کن... الهم عجل لولیک الفرج الهم عجل لولیک الفرج الهم عجل لولیک الفرج عیدتون مبارک و ... و التماس دعا... ای خدا من باز چم شده آیا؟ حس وبلاگ نویسیم پر زده رفته! خوبم، همین دور و برام، مشغول زندگی و منتظر نگاه خدا! تو رو خدا نگرانم نشین:) انقدر هم اتفاق این چند وقته افتاده-اتفاقهای معمول روزانه ها!- که دیگه حافظه م یاری نمی کنه. مثل همیشه دیگه! خرید و رستوران و آشپزی و کتاب و مجله و پیاده روی و باشگاه و.......... فقط دو تا! یکی اینکه مامان اینها بعد از یک سال اومدن تهران و یک هفته ای بودن البته فقط دو روز خونه ی ما بودن بقیه ش خونه ی خودشون! دیگه کلی سرمون گرم خرید و مهمونی رفتن و مهمونی دادن بود... دومی هم اینکه جمعه بالاخـــــــــــــــــــــره بعد از چند!!! سال دو تایی رفتیم کوه، خیلی حال داد. یعنی از وقتی عروسی کردیم هی می گیم این هفته می ریم اما نمی ریم! بعد از نماز صبح نخوابیدن و یه صبحونه ی کوچولو خوردن و آب و یخ کردن بطری خالی با اون فلاکت خنده دار و کوه رفتن و کلی تجدید خاطرات دو تایی... وه که چه کیفی داشت! فردا-پس فردا می رم ولایت! یه چند روزی می مونم، هم چهلم فامیلمونه، هم یه خرده پیش خانواده و دوستای قدیم باشم و رفرش بشم! پ.ن: این سایت قالب وبلاگ طفلک گویا فیل فیلی شده! اگه طی چند روز درست نشد مجبور می شم قالب رو عوض کنم دیگه... وقتی مدتها نمی نویسی دیگه کم کم یادت می ره اصلا چی بنویسی! اینجوری می شه که بارها صفحه رو باز می کنی که بنویسی اما روزها می گذره و تو می مونی این صفحه ی سفید رو چه جوری باید پر کنی! یه روزی مثل امروز بالاخره روت کم می شه و انگشتات آروم آروم می لغزن روی کیبورد و نم نمک سرعت می گیرن:) از تبریک دیرهنگام خوشم نمیاد! اما بگم دیگه من از شنبه ی هفته ی پیش رفته بودم ولایت و آقای همسر هم دو روز بعد از من اومد و دیروز برگشتیم خونه مون. یه دلیل این آپدیت نکردنم همین بود که دلم نمی خواست با خبر بد بیام اینجا، خواننده ها چه گناهی کردن که هی یا آه و ناله ببینن یا خبر بد؟! اما خب گویا قسمت همین بود. شمال رفتن یهوییمون دلیلش فوت یکی از اقوام (خانوم پسرعمه م و در عین حال نوه ی یه عمه ی دیگه م) بود که هنوز باورم نشده دیگه تو این دنیا نیست. یه خانوم جوون همسن خودم که یه دختر سه ساله داشت. هفته ی قبلش تو عروسی پسرعموم دیدمش و یک هفته بعد خبر فوتش رو شنیدم! سرطان خون-مغز استخوان در عرض چند روز دخترکش رو بی مادر کرد... دیگه طول و تفصیلش ندم... به خاکسپاری که نرسیدم. روز هفتمش هم روز مادر بود و نگاهت به دسته گلهای بزرگ و کوچیک روی قبر با کارتای تبریک روز مادر از طرف همسر و برادر و.... اش که می افتاد جز اشک ریختن ازت بر نمی اومد:( به هر حال توفیق اجباری خوبی نصیبمون شد که بعد از یک ماه و اندی پیش مامان اینها باشیم. کلی با مامان خرید کردیم و واسه فریزرامون چیز میز آماده کردیم از همه خوش به حالتر هم یه عااااااااااااااااااااالمه سیر خریدیم و مولینکسیدیم و نمک پاشوندیم و تو چند تا شیشه ی دردار ریختیم واسه مصرف چند ماه. الان بوش داره منو مست می کنه:دی یه خوشی دیگه هم جمع بودن همه ی فامیل بود که البته ترجیح می دم این جمعها تو شادی و عروسی بیشتر ایجاد بشن اما خب به هر حال لذت خودش رو داره کنار هم بودن، خونه ی عمو کوچیکه هم که پاتوق ما جوونترای فامیل بود (مراسم تو شهر ما نبود کلا، تو زادگاه خانواده ی پدری بود) و کلی واسه خودمون دور همی خوش بودیم. دیگه همین دیگه! موتور نوشتنم هنوز راه نیفتاده! باشه تا بعد! مشکلمون هم هنوز و همچنان به قوت خودش باقیه و دیگه نمی دونم به چه زبونی با خدا حرف بزنم بلکه هم دلش به حالمون بسوزه! خوش باشین:)

. خانومای گل و نازنین، مامانای مهربون، روزتون (؟!) مبااااااااارک:)
| Design By : Night Melody |

